تبليغاتX
پژواک باران


پژواک باران

چه آسان میتوان از یادها رفت

شاعر از کوچه مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود

نه که معشوقه نداشت

نه که سرگشته نبود

سالها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود.

جمعه پنجم اسفند 1390 | 11:45 | دیانا | |

چرا نبالم

چرا نتوفم

چرا نتابم

چرا بال موج بر نکنم؟

اینک که از هر ساحلم

به آواز می خوانند

اینک که از هر کرانه

بازوی هزاران جویبار و شط

عاشقانه

در من گره می خورد!؟

((سیاوش کسرایی))

شنبه پانزدهم بهمن 1390 | 22:59 | دیانا | |

ساعت ۱۲ ظهر بود صدای زنگ مدرسه مرا از افکارم بیرون آورد.

با عجله خارج شدم در راه برگشت به خانه جلوی باغ خیابان تجریش ایستادم.

این باغ همیشه برایم سوال  انگیز بود. دلم می خواست داخل باغ شوم .

پدر بزرگم در جوانی اش باغبان این خانه بود.

حسی مرا به داخل باغ می کشید و ذهنم را در گیر کرده بود.

فردای آن روز به طرف باغ به راه افتادم. پرچین کوتاه بود. توانستم با پا گذاشتن روی صندوقی که

پشت دیوار بود به داخل باغ بروم.

درختان دور تا دور باغ را محاصره کرده بودند.  وسط باغ حوض دایره ای شکل قدیمی

که گل های میخک رنگارنگ در گلدان های سفالی کوچکی میزبان حوض بودند و

فواره ای که آب در آن می جوشید.

و خانه ای که انگار از دل خاطرات بیرون آمده باشد فرش شده با گیاه های خودرو آری انگار

در سرزمین رویاها قدم گذاشته بودم.

به یاد صحبت های پدربزرگ افتادم. غرق در زیبایی باغ بودم که صدایی مرا به خود آورد.

برگشتم پیرمردی با عصای سیاه رنگ جلوی من ایستاده بود . از ترس صدایم لرزید جویده جویده

به او سلام دادم و می خواستم به طرف در باغ بروم که صدای پیرمرد مرا از رفتن باز داشت.

پیرمرد مرا به داخل خانه برد و از پله های چوبی بالا رفتیم و به اتاق پیرمد رسیدیم.

اتاقی پر از کتاب های کهنه و قطور. لابه لای کتاب ها گم شدم.

حکایت های قدیمی... داستان های هزار و یک شب...

من بودم و کتاب ها.

روزها گذشت و باغ به رنگ پاییز در آمد و من هر روز بعد از مدرسه به خونه باغ می رفتم و مشغول

خواندن کتاب می شدم و پیر مرد همیشه مرا مهمان چای گرم به همراه نقل و آبنبات های شیرین

می کرد.

پیرمرد همیشه مشغول نوشتن بود. داشت سرگذشت خود و این خونه باغ روی کاغذ های کاهگلی

با خود نویس مشکی می نوشت و همیشه صدای خش خش گرامافون قدیمی که می خواند:

شد خزان گلشن آشنایی/ بازم آتش به جان زد جدایی/...

شیشه از سرما بخار کرده بودُ برف می باریدو آدم برفی خونه باغ که به من لبخند می زد

از پشت شیشه پیدا بود.

پیرمرد هنوز مشغول نوشتن بود ولی خسته حتی قلمش هم دیگر توان نوشتن نداشت.

باغ پر بود از شکوفه های کوچکی که تازه متولد شده بودند. ولی پیرمرد پشت در زمان

کنار کاغذ های کاهگلی خوابیده بود همان وقت که آخرین سطرهای زندگی اش را تمام کرد.

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 | 19:23 | دیانا | |

سلام دوستان

امیدوارم که حال و احوال یکایک شما خوب باشد

از تاخیر در این مدت طولانی معذرت میخواهم

امیدوارم که از دست من ناراحت نشده باشید

به امید موفقیت برای شما دوستان عزیز

جمعه بیست و سوم دی 1390 | 11:41 | دیانا | |

روز های کودکی ام را در دامان تو بزرگ شدم

اولین کلمه ای که بر زبان آوردم نام تو بود

نه آب گفتم

نه بابا

نه مامان

فقط نام تو

حالا رفته ای بی آنکه بدانی چقدر بی تو بودن برایم سخت است

دلم برایت تنگ شده

دلم برای روزهای با تو بودن تنگ شده

برای کودکی ام با تو

برای بازی هایی که یادم دادی

برای سعدی ها...

حافظ ها...

عبید زاکانی ها...

شاهنامه ها...

که برایم می خواندی تا آخرین لحظه بودنت

بدرود مرد خاطره

(( در سوگ پدر بزرگ عزیزم....

پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 | 16:35 | دیانا | |

به معجزه اعتقاد دارم به معجزه درباره این که حال پدر بزرگم خوب بشه نداشتم.

ولی شد. ولی  سرنوشت نخواست اون زنده بمونه و کنار خانواده اش و نوه هاش  باشه هفته پیش فوت کرد.

نداشتن اعتقاد به  بعضی چیزها از بودن بعضی آدم هاست که  می خوام...

و حال نمی دانم...

پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 | 15:42 | دیانا | |

لحظه های تنهایی و مرگ نزدیک به خودم حس می کردم

گریه تسکینم نمی داد

اعتقاد نداشتم حتی به معجزه

ولی شد... باز با این حال خیلی چیزها را که می بینم تصمیممو عوض نکرد

چون تصمیم گرفتم به خیلی چیزها اعتقاد نداشته باشم

حتی اگه دیگران منو مورد تمسخر قرار بدهند

این خیلی بهتره.....

 

پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 | 19:10 | دیانا | |

نون نوشتن کتابی هست از آقای محمود دولت آبادی

که چند وقت پیش  اونو مطالعه می کردم

حالا نمی دونم چی بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو نون نوشتن گیر کردم

دلم میخواد...

چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 | 22:25 | دیانا | |

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام

دوست می دارم

تو را به جای تمام روزگاران که نمی زیسته ام

دوست می دارم

تو را دوست می دارم

به خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و  به خاطر گل های تازه

تو را دوست می دارم

پل آلوار

چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 | 12:25 | دیانا | |

گلهای خانه تو را می شناسند

و با طنین خوش گام تو آشنایند

حتی گل کاغذی هم

با گام موسیقی خنده هایت

در دفتر شعر می شکفد

قیصر امین پور

سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 | 13:47 | دیانا | |

www . night Skin . ir